سلام چطورين؟؟ يه خبر . ديفرانسيل مي افتم!!!!!!!!! ـــ چي مي گي واسه خودت دو ساعته داري حرف مي زني؟ ـــ اره بابا سرمون رفت. ـــ برو بابا. كشكتو بساب. ـــ به ما چه كه تو چي مي خواي بخوني چي نمي خواي بخوني .هر كاري مي خواي بكن ـــ دختره ي .......... انگل جامعه ي سيب زمينيه ..... اهاي درست صحبت كنا. خودتي انگل جامعه حالا يه ديفرانسيل قراره بيفتم هاااااا. ببينين چه طوري با جوون مردم صحبت مي كنين. همين كارها رو مي كنين من معتاد ميشم ديگه... می خواین بدونین اگه اینطوری باهام صحبت کنین چی می شه. اصلا بذارین مسیر زندگی مو از اول تا الان از الان تا اخر رو واستون با تصویر نشون بدم تولد... کودکی... نوجوانی. معتاد شدنم بعد از حرفهای شما این هم که دیگه .... اون دنیا اینها هم شمایین دارین واسم گریه می کنین اون وسطیه هم که داره خودشو می کشه همونه که بهم گفت انگل جامعه من هم رفتم معتاد شدم.عذاب وجدان گرفته.![]()
(به سلامتي ايشالله
) . تا حالا تو عمرم اينطوري امتحان نداده بودم
. فقط 3-4 تا سوال جواب دادم تازه اونها هم اگه درست باشه.اخه مي دوني من فقط واسه 10 خونده بودم ولي چون خيلي سخت گرفته بودن ديگه 10 رو هم بايد تو خواب ببينم
. حالا چشم درآد تو شهريور هلك هلك پاشم برم دوباره امتحان بدم . البته معلوم نيستاااااااااااااا شايد دبيرمون دلش واسم سوخت نمره داد
. اخه مي دوني من خيلي تو كلاس بچه ي فعالي بودم . همش منو مي برد پاي تخته تمرين حل مي كردم كلي هم لباسهام گچي مي شد. نمي دونم چرا خيلي شنگولم
. بعضي وقتها خودم هم تعجب مي كنم!!اصلا امسال يه جوري شدم . فكرش رو بكنين من كه تا پارسال خودمو مي كشتم واسه درس اگه مثلا دو تا صفحه از يه درسي رو نمي خوندم تا وقتي برگه ي امتحان رو بدن دستم از دلشوره مي مردم! حالا امسال چه بي خيال شدم
!! اخه مي دوني نه كه امسال سال اخره واسه همين مي خوام يه ذره تنوع بدم
. فكر كنين من 12 سال درس خوندم تا حالا طعم مردود شدن رو نچشيدم
. خب بالاخره زندگي بايد از يكنواختي در بياد ديگه
... .خلاصه ... نمي دونم امسال چه اتفاقي واسم افتاده كه حسابي سيب زميني شدم
. اخه مي دوني دليلش چيه . بذارين از اول بگم . اول اولش من مي خواستم برم رشته ي گرافيك . اخه خيلي دوست داشتم . ولي چون معدل سال اول دبيرستانم نوزده و خورده اي شده بود به هر كي مي گفتم مي خوام برم گرافيك مي گفت : گرافــــــــــــيـــــــــك... !!!؟!؟!؟ (يعني اينكه گرافيك به درد نمي خوره تو كه رياضيت خوبه برو رياضي)خلاصه كه من هم گفتم باشه . دبيرستان رو رياضي مي خونم اما در كنارش كتابهاي هنر رو هم مي خونم كه كنكور هنر بدم.ولي انقدر درگير درساي رياضي شده بودم كه ديگه وقتي واسه هنر نداشتم. اخه گفتم كه رو نمره هاي مدرسه ام خيلي حساس بودم نمي تونستم فقط واسه 10 درس بخونم.چون واسم خيلي مهم بود كه معلمها راجع به من چي فكر مي كنن دوست نداشتم فكر كنن شاگرد تنبل كلاسم!! ولي خب زياد رياضي رو دوست نداشتم. امسال هم كه مثلا سال سرنوشت سازي براي منه ديگه به اين فكر نكردم كه رياضي رو دوست ندارم اگه هم حالا بر فرض محال يه رشته اي قبول شم باز تو دانشگاه هم بايد ريخت انتگرال و مشتق و حد در بي نهايت رو ببينم. كلي وقتم رو تلف كردم ترم اول واسه كنكور رياضي خوندم . اما از ترم دوم تصميمم عوض شد. و اگه تا قبل از اون علاقه ي خاصي به رياضي نداشتم ديگه ازش متنفر شده بودم. به نظرم رياضي خوندن خيلي كار مسخره اي ميومد. ولي عوضش چون زبانم خوب بود تصميم گرفتم كه كنكور زبان بدم . ولي امسال نه . سال ديگه .چون امسال كلي وقتم رو هدر دادم و رياضي خوندم
.![]()
![]()
![]()
![]()
.
.من قراره سال ديگه كنكور زبان بدم بعد برم دانشگاه بعد اگه خدا بخواد فوق بخونم بعدشم بشم مترجم
. 
(از سمت چپ دومی منم دارم با دوستان شنگول می ندازم. مثلا بازیه)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(۱۱ سال مدرسه)
(این هم سال اخر یعنی امسال)
البته اینجا تازه اولاشه هنوز درب و داغون نشدم



















نوشته شده توسط سحر در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:59 موضوع | لینک ثابت
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟!
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت!
ولی بسیار مشتاقم
که ازخاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم و خوشش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را!
دکتر علی شریعتی

نوشته شده توسط سحر در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 12:16 موضوع | لینک ثابت
دلم تنگه براي گريه كردن... كجاست مادر كجاست گهواره ي من؟ همون گهواره اي كه خاطرم نيست همون امنيت حقيقي و راست همون جايي كه شاهزاده ي قصه هميشه دختر فقير رو مي خواست... همون شهري كه قد خود من بود از اين دنيا ولي خيلي بزرگتر نه ترس سايه بود نه وحشت باد نه من گم مي شدم نه يه كبوتر دلم تنگه برای گریه کردن کجاست مادر کجاست گهواره ی من نگو بزرگ شدم نگو كه تلخه!! نگو گريه ديگه به من نمياد بيا منو ببر نوازشم كن دلم اغوش بي دغدغه مي خواد!! تو اين بستر پاييزيه مسموم كه هر چي نفس سبزه بريده! نمي دونه كسي چه سخته موندن مثل برگ روي شاخه ي تكيده! دلم تنگه براي گريه كردن كجاست مادر كجاست گهواره ي من؟ ببين شكوفه ي دلبستگي هام چقدر اسون تو ذهن باد مي ميره كجاست اون دست نوراني و معجز بگو بياد و دستمو بگيره كجاست مريم ناجي مريم پاك چرا به ياد اين شكسته تن نيست تو رگبار هراس و بي پناهي چرا دامن سبزش چتر من نيست دلم تنگه براي گريه كردن كجاست مادر كجاست گهواره ي من
نوشته شده توسط سحر در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:33 موضوع | لینک ثابت
شاید شعرش خیلی تکراری باشه ولی چون من خیلی دوسش دارم پس میذارم
از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت الوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان ادم
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
ادميت مرد
گرچه ادم زنده بود!
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
ادميت مرده بود!
بعد دنيا هي پر از ادم شد و اين اسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ ام هم گذشت
اي دريغ ادميت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است!
سينه ي دنيا ز خوبيها تهي ست
صحبت از ازادگي پاكي مروت ابلهي ست!
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست!
قرن موسي چومبه هاست!
روزگار مرگ انسانيت است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير
ـ حتي قاتلي بر دار ـ
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟!
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي! جنگل را بيابان مي كنند!
دست خون الود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند!
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست!
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست!
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست!
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت
مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است!
...................فريدون مشيري...........
نوشته شده توسط سحر در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:29 موضوع | لینک ثابت
دهانت را مي بويند
مبادا كه گفته باشي دوستت مي دارم
دلت را مي بويند
روزگار غريبي است نازنين
و عشق را
كنار تيرك راه بند
تازيانه مي زنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ که سرماآتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان مي دارد.
به انديشيدن خطر مكن.
روزگار غريبي است نازنين
آن كه به در مي كوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساطوري خون آلود
روزگار غريبي است نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند
و ترانه را بر دهان!
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي است نازنين
ابليس پيروزمست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد کرد!
................احمد شاملو.........

نوشته شده توسط سحر در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:25 موضوع | لینک ثابت
این مطلب رو چند وقت پیش یه جایی خونده بودم . ولی الان دوباره یه جای دیگه خوندم . گفتم اینجا بنویسم شما هم بخونین.
آرتور اشی قهرمان تنیس ویمبلدون , بر اثر خون آلوده ای که در جریان عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد , به بیماری مبتلا شد و در بستر افتاد.
او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت میکرد. یکی از آنها نوشته بود: " چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب کرد؟"
او در جواب نوشت :"در دنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند, 5 میلیون نفر یاد میگیرند که چگونه تنیس بازی کنند, 500 هزار نفر سرشناش می شوند, 50 هزار نفز به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند, 4 نفر به فینال راه می یابند و 1 نفر ...
آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم, هرگز نگفتم :خدایا چرا من؟
و امروز که از این بیماری رنج می کشم نیز نمی گویم خدایا چرا من؟!!
این هم یه مطلب از "دکتر علی شریعتی"
من از ابر خوشم نمی اید ازباران خوشم می اید.
از جستن های شتابان فواره خوشم نمی اید
از ان هنگام که قامتش را برای بازگشتن خم می کند خوشم می اید!!
نوشته شده توسط سحر در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 19:2 موضوع | لینک ثابت
سلام.
چند وقته هی میام این صفحه رو باز می کنم یه چیزی بنویسم ولی چیزی به فکرم نمی رسه. ![]()
همین الان هم شاید وسطاش بیخیال شم صفحه رو ببندم برم پی کارم ... . حالا تا ببینیم چی پیش میاد به قول مهسا هر چی خدا بخواد!
از امروز دیگه مدرسه رو تعطیل کردیم مثلا بشینیم خونه درس بخونیم .
ولی کو حس و حال؟![]()
تو رو خدا می بینی . من که اگه یه صفحه از یه درسی رو که امتحان داشتیم نمی خوندم شب تا صبح خوابم نمی برد الان چه ریلکس شدم؟خودم هم باورم نمی شه . امروز امتحان ادبیات میان ترم داشتیم . من تا ساعت ۶ بعد از ظهر دیروز فکر می کردم می خواد تستی بگیره . بعد زنگ زدم به الهه دیدم نخیر تشریحی تشریف دارن.به به ... .نه که فکر کنی از ساعت ۶ متحول شدم نشستم تا لحظه ی امتحان به کوب خوندم هااا . فقط تاریخ ادبیاتش رو خوندم . بعد هم پا شدم شاد و شنگول رفتم مدرسه
!! ولی از اونجایی که خودم یه نمور ذوق ادبی دارم(
) خیلی افتضاح ندادم . بگذریم.بچه ها فکر کنین من امسال که امتحانها ی مدرسه رو بدم دیگه تا اخر عمرم نمی رم مدرسه!!!!!!!
ولی خیلی هم خوب نیستا!! یعنی من دیگه تا اخر عمرم رو تخته نمی نویسم؟؟!! خب دلمان تنگ می شود بابولیه بابا!!
اخه می دونین من همیشه زنگ تفریح ها پای تخته بودم! همیشه هم لباسهام گچی بود (به کسی نگیا!)
همیشه پای تخته شعر می نوشتم و نقاشی می کشیدم و از این کارها.بچه ها بهم می گفتن عاشق کلاس!! ولی این سال اخر زیاد از این کارها نمی کردم چون بچه های کلاسمون زیاد با شعر حال نمی کردن! همش تو خط عشق و حال با این اهنگهای رپ بودن!
تو رو خدا ببینین من چی می کشیدم!
پریروز هم که مدرسه رو دو ساعت اخر دو در زدیم! دین و زندگی داشتیم حوصله ی خانوم ... رو نداشتم.باز می خواست بیاد بره بالا منبر نطق کنه
ماهم پیچوندیمش
.با بروبچ رفتیم بیرون گشت و گذار .
(تو رو خدا پشت کنکوری به ریلکسیه ما کجای دنیا می تونی پیدا کنی؟ هان؟).رفتیم پارک شقایق دم جوق اب کلی عکس گرفتیم بعدش هم یه ذره پایین درخت شیمی خوندیم. یعنی نخوندیم .خوندن ! من هم ازشون عکسای هنری گرفتم
... .خب دیگه . برم . فقط یه متن بنویسم .
هر کی تونست ربط این متن رو با نوشته ی بالا پیدا کنه معلومه که شدیدا دچار توهم فانتزی شده چون این متن هیچ ربطی به بالا نداره
وقتی که هیچ نداری
وقتی که دست هایت
ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری حتی بی هیچ حسرتی
دیگر چه بیم آن که تو را آفتاب و ماه ننوازند؟
وقتی میعادی نباشد رفتن چرا؟!
(جدی
نگیرید)
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 18:6 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

می خوام چیزایی رو که دوست دارم و یا دوست ندارم توی این وبلاگ بنویسم
و در مورد همه چی نظر بدم ببینم کی باهام موافقه کی مخالف
مخالف ها که هیچی موافقها دستها شون رو ببرن بالا......
اگه به نوشته هاي قبلي مراجعه مي كنين بايد ببخشيد كه زشته. چون قالب وبلاگ رو مدام عوض مي كنم رنگ نوشته ها با زمينه ي وبلاگ نمي خونه و بي ريخت مي شه . به خدا بي سليقه نيستم
:(
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY