می دونم زیاده ولی اگه از بیکاری نمی دونین چیکار کنین و حوصله تون سر رفته بد نیست بخونین![]()

سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است. نوروز يك جشن ملي است،جشن ملي را همه ميشناسند كه چيست، نوروز هر ساله برپا ميشود و هر ساله از آن سخن ميرود. بسيار گفتهاند و بسيار شنيدهايد؛ پس به تكرار نيازي نيست؟ چرا، هست. مگر نوروز را خود مكرر نميكنيد؟ پس سخن از نوروز را نيز مكرر بشنويد. در علم و ادب تكرار ملالآور است و بيهوده؛ "عقل" تكرار را نميپسندد؛ اما "احساس" تكرار را دوست دارد، طبيعت تكرار را دوست دارد، جامعه به تكرار نيازمند است، طبيعت را از تكرار ساختهاند؛ جامعه با تكرار نيرومند ميشود، احساس با تكرار جان ميگيرد و نوروز داستان زيبايي است كه در آن، طبيعت، احساس و جامعه هر سه دستاندركارند.
نوروز كه قرنهاي دراز است بر همة جشنهاي جهان فخر ميفروشد، از آن رو "هست" كه يك قرارداد مصنوعي اجتماعي و يا يك جشن تحميلي سياسي نيست، جشن جهان است و روز شادماني زمين، آسمان و آفتاب، و جوشِ شكفتنها و شور زادنها و سرشار از هيجانِ هر "آغاز".
جشنهاي ديگران، غالباً انسانها را از كارگاهها، مزرعهها، دشت و صحرا، كوچه و بازار، باغها و كشتزارها، در ميان اطاقها و زير سقفها و پشت درهاي بسته جمع ميكند: كافهها، كابارهها، زيرزمينيها، سالنها، خانهها ... در فضايي گرم از نفت، روشن از چراغ، لرزان از دود، زيبا از رنگ و آراسته از گلهاي كاغذي، مقوايي، مومي، بوي كندر و عطر و ... اما نوروز دست مردم را ميگيرد و از زير سقفها، درهاي بسته، فضاهاي خفه، لاي ديوارهاي بلند و نزديك شهرها و خانهها، به دامن آزاد و بيكرانة طبيعت ميكشاند: گرم از بهار، روشن از آفتاب، لرزان از هيجانِ آفرينش و آفريدن، زيبا از هنرمندي باد و باران، آراسته با شكوفه، جوانه، سبزه و معطر از:
"بوي باران، بوي پونه، بوي خاك،
شاخههاي شسته، باران خورده، پاك" ...
نوروز تجديد خاطرة بزرگي است: خاطرة خويشاوندي انسان با طبيعت. هر سال، اين فرزند فراموشكار كه، سرگرم كارهاي مصنوعي و ساختههاي پيچيدة خود، مادر خويش را از ياد ميبرد، با يادآوريهاي وسوسهآميز نوروز، به دامن وي باز ميگردد و با او، اين بازگشت و تجديد ديدار را جشن ميگير: فرزند، در دامن مادر، خود را بازمييابد و مادر، در كنار فرزند، چهرهاش از شادي ميشكفد، اشك شوق ميبارد، فريادهاي شادي ميكشد؛ جوان ميشود، حيات دوباره ميگيرد. با ديدار يوسفش بينا و بيدار ميشود.
تمدن مصنوعي ما هر چه پيچيدهتر و سنگينتر ميگردد، نياز به بازگشت و بازشناخت طبيعت را در انسان حياتيتر ميكند و بدينگونه است كه نوروز، برخلاف سنتها كه پير ميشوند و فرسوده و گاه بيهوده، رو به توانايي ميرود و در هر حال، آيندهاي جوانتر و درخشانتر دارد، چه، نوروز راه سومي است كه جنگ ديرينهاي را كه از روزگار لائوتزو و كنفسيوس تا زمان روسو و ولتر درگير است به آشتي ميكشاند.
نوروز تنها فرصتي براي آسايش، تفريح و خوشگذراني نيست، نياز ضروري جامعه، خوراك حياتي يك ملت نيز هست. دنيايي كه بر تغيير و تحول، گسيختن و زايل شدن، درهم ريختن و از دست رفتن بنا شده است، جايي كه در آن، آنچه ثابت است و همواره لايتغير و هميشه پايدار، تنها تغيير است و ناپايداري؛ چه چيز ميتواند ملتي را، جامعهاي را، در برابر عرابة بيرحم زمان – كه بر همه چيز ميگذرد و له ميكند و ميرود، هر پايهاي را ميشكند و شيرازهاي را ميگسلد- از زوال مصون دارد؟
هيچ ملتي با يك نسل و دو نسل شكل نميگيرد؛ ملت، مجموعة پيوستة نسلهاي متوالي بسيار است، اما زمان، اين تيغ بيرحم، پيوند نسلها را قطع ميكند؛ ميان ما و گذشتگانمان- آنها كه روح جامعة ما و ملت ما را ساختهاند- درة هولناك تاريخ حفر شده است؛ قرنهاي تهي ما را از آنان جدا ساختهاند؛ تنها سنتها هستند كه پنهان از چشم جلاد زمان، ما را از اين درة هولناك گذر ميدهند و با گذشتگانمان و با گذشتههايمان آشنا ميسازند. در چهرة مقدس اين سنتها است كه ما حضور آنان را در زمان خويش، كنار خويش و در "خودِ خويش"، احساس ميكنيم؛ حضور خود را در ميان آنان ميبينيم و جشن نوروز يكي از استوارترين و زيباترين سنتها است.
در آن هنگام كه مراسم نوروز را به پا ميداريم، گويي خود را در همة نوروزهايي كه هر ساله در اين سرزمين برپا ميكردهاند، حاضر مييابيم و در اين حال، صحنههاي تاريك و روشن و صفحات سياه و سفيد تاريخ ملت كهن ما در برابر ديدگانمان ورق ميخورد، رژه ميرود. ايمان به اينكه نوروز را ملت ما هر ساله در اين سرزمين بر پا ميداشته است، اين انديشههاي پرهيجان را در مغزمان بيدار ميكند كه: آري، هر ساله! حتي همان سالي كه اسكندر چهرة اين خاك را به خون ملت ما رنگين كرده بود، در كنار شعلههاي مهيبي كه از تخت جمشيد زبانه ميكشيد، همانجا، همان وقت، مردم مصيبتزدة ما نوروز را جديتر و با ايمان بيشتري برپا ميكردند؛ آري، هر ساله! حتي همان سال كه سربازان قتيبه بر كنارة جيحون سرخ رنگ، خيمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پياپي قتل عام ميكرد، در آرامش غمگين شهرهاي مجروح و در كنار آتشكدههاي سرد و خاموش، نوروز را گرم و پرشور جشن ميگرفتند.
تاريخ از مردي در سيستان خبر ميدهد كه در آن هنگام كه عرب سراسر اين سرزمين را در زير شمشير خليفة جاهلي آرام كرده بود، از قتل عام شهرها و ويراني خانهها و آوارگي سپاهيان ميگفت و مردم را ميگرياند و سپس، چنگ خويش را برميگرفت و ميگفت: "اباتيمار، اندكي شادي بايد"! نوروز در اين سالها و در همة سالهاي همانندش، شادييي اينچنين بوده است، عياشي و "بيخودي" نبوده است، اعلام ماندن و ادامه داشتن و بودن اين ملت بوده و نشانة پيوند با گذشتهاي كه زمان و حوادث ويرانكنندة زمان همواره در گسستن آن ميكوشيده است.
نوروز همه وقت عزيز بوده است؛ در چشم مغان، در چشم موبدان، در چشم مسلمانان و در چشم شيعيان مسلمان، همه نوروز را عزيز شمردهاند و با زبان خويش، از آن سخن گفتهاند. حتي فيلسوفان و دانشمندان كه گفتهاند: "نوروز روز نخستين آفرينش است كه اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در اين كار بود و ششمين روز، خلقت جهان پايان گرفت و از اين رو است كه نخستين روز فروردين را هورمزد نام دادهاند و ششمين روز را مقدس شمردهاند".
چه افسانة زيبايي؛ زيباتر از واقعيت! راستي مگر هر كس احساس نميكند كه نخستين روز بهار، گويي نخستين روز آفرينش است. اگر روزي خدا جهان را آغاز كرده است، مسلماً آن روز، اين نوروز بوده است. مسلما بهار نخستين فصل و فروردين نخستين ماه و نوروز نخستين روز آفرينش است. هرگز خدا جهان را و طبيعت را با پاييز يا زمستان يا تابستان آغاز نكرده است. مسلما اولين روز بهار، سبزهها روييدن آغاز كردهاند و رودها رفتن و شكوفهها سرزدن و جوانهها شكفتن، يعني نوروز.
بيشك، روح در اين فصل زاده است و عشق در اين روز سر زده است و نخستين بار، آفتاب در نخستين روز نوروز طلوع كرده است و زمان با وي آغاز شده است.
اسلام كه همة رنگهاي قوميت را زدود و سنتها را دگرگون كرد، نوروز را جلاي بيشتري داد، شيرازه بست و آن را، با پشتوانهاي استوار، از خطر زوال در دوران مسلماني ايرانيان، مصون داشت. انتخاب علي به خلافت و نيز انتخاب علي به وصايت، در غدير خم، هر دو در اين هنگام بوده است و چه تصادف شگفتي! آن همه خلوص و ايمان و عشقي كه ايرانيان در اسلام به علي و حكومت علي داشتند پشتوانة نوروز شد. نوروز كه با جان مليت زنده بود، روح مذهب نيز گرفت؛ سنت ملي و نژادي، با ايمان مذهبي و عشق نيرومند تازهاي كه در دلهاي مردم اين سرزمين برپا شده بود پيوند خورد و محكم گشت، مقدس شد و، در دوران صفويه، رسما يك شعار شيعي گرديد، مملو از اخلاص و ايمان و همراه با دعاها و اوراد ويژة خويش. آنچنان كه يكسال نوروز و عاشورا در يك روز افتاد و پادشاه صفوي، آن روز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز!
نوروز- اين پيري كه غبار قرنهاي بسيار بر چهرهاش نشسته است- در طول تاريخ كهن خويش، روزگاري در كنار مغان، اوراد مهرپرستان را خطاب به خويش ميشنيده است؛ پس از آن، در كنار آتشكدههاي زردشتي، سرود مقدس موبدان و زمزمة اوستا و سروش اهورامزدا را به گوشش ميخواندهاند؛ از آن پس، با آيات قرآن و زبان الله از او تجليل ميكردهاند و اكنون، علاوه بر آن، با نماز و دعاي تشيع و عشق به حقيقت علي و حكومت علي، او را جان ميبخشند و در همة اين چهرههاي گوناگونش، اين پير روزگارآلود، كه در همة قرنها و با همة نسلها و همة اجداد ما- از اكنون تا روزگار افسانهاي جمشيد باستاني- زيسته است و با همهمان بوده است، رسالت بزرگ خويش را، همه وقت، با قدرت و عشق و وفاداري و صميميت انجام داده است و آن، زدودن رنگ پژمردگي و اندوه از سيماي اين ملت نوميد و مجروح است و درآميختن روح مردم اين سرزمين بلاخيز با روح شاد و جانبخش طبيعت و، عظيمتر از همه، پيوند دادن نسلهاي متوالي اين قوم- كه بر سر چهار راه حوادث تاريخ نشسته و همواره تيغ جلادان و غارتگران و سازندگان كله منارها بند بندش را از هم ميگسسته است و نيز پيمانيگانگي بستن ميان همة دلهاي خويشاوندي كه ديوار عبوس و بيگانة دورانها در ميانهشان حائل ميگشته و درة عميق فراموشي ميانشان جدايي ميافكنده است.
و ما، در اين لحظه، در اين نخستين لحظات آغاز آفرينش، نخستين روز خلقت، روز اورمزد، آتش اهورايي نوروز را باز برميافروزيم و در عمق وجدان خويش، به پايمردي خيال، از صحراهاي سياه و مرگزدة قرون تهي ميگذريم و در همة نوروزهايي كه در زير آسمان پاك و آفتاب روشن سرزمين ما برپا ميشده است، با همة زنان و مرداني كه خون آنان در رگهايمان ميدود و روح آنان در دلهايمان ميزند شركت ميكنيم و بدينگونه، "بودن خويش" را، به عنوان يك ملت، در تندباد ريشه برانداز زمانها و آشوبِ گسيختنها و دگرگون شدنها خلود ميبخشيم و، در هجوم اين قرن دشمنكامي كه ما را با خود بيگانه ساخته و، "خالي از خويش"، بردة رام و طعمة زدوده از "شخصيت" اين غرب غارتگر كرده است، در اين ميعادگاهي كه همة نسلهاي تاريخ و اساطير ملت ما حضور دارند، با آنان پيمان وفا ميبنديم و "امانت عشق" را از آنان به وديعه ميگيريم كه "هرگز نميريم" و "دوام راستين" خويش را به نام ملتي كه در اين صحراي عظيم بشري، ريشه در عمق فرهنگي سرشار از غني و قداست و جلال دارد و بر پاية "اصالت" خويش، در رهگذر تاريخ ايستاده است، "بر صحيفة عالم ثبت" كنيم.
*
برگرفته از كتاب كوير دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 23:29 موضوع | لینک ثابت

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه هاي شسته ،باران خورده، پاك
آسمان آبي وابرسپيد،
برگ هاي سبز بيد،
عطر نرگس، رقص باد،
نغمه شوق پرستوهاي شاد،
خلوت گرم كبوترهاي مست...
نرم نرمك مي رسداينك بهار،
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها ودشت ها،
خوش به حال دانه ها وسبزه ها،
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز،
خوش به حال دختر ميخك كه ميخندد به ناز-
خوش به حال جام لبريزازشراب،
خوش به حال آفتاب.
اي دل من،گرچه دراين روزگار-
جامه رنگين نمي پوشي به كام،
باده رنگين نمي بيني به جام،
نقل وسبزه درميان سفره نيست،
جامت ازآن مي كه مي بايد،تهي است،
اي دريغ ازتواگرچون گل نرقصي با نسيم!
اي دريغ ازمن اگرمستم نسازدآفتاب!
اي دريغ ازما اگركامي نگيريم ازبهار،
گر نكوبي شيشه غم را به سنگ؛
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ

نوشته شده توسط سحر در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 23:3 موضوع | لینک ثابت
حالم خیلی گرفته است . داشتم فیلم سنتوری رو می دیدم. نمی دونم دیدین یا نه . ولی اگه ندیدین حتما ببینین.عالی بود.



ولی من فکر نمی کنم نیازی به ساختن این فیلم ها باشه. همه مون می دونیم که چقدر بد بختیم . ساختن این فیلم ها فقط حال ادم رو بد می کنه . نه؟؟!!
نوشته شده توسط سحر در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 13:51 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها...
می دونم که یه ذره زود شروع کردم و هنوز تا بهار چند روز مونده. .ولی چیکار کنم خوشحالم دیگه
!
بوی عيدی، بوی توپ، بوی كاغذرنگی،
بوی تند ماهیدودی وسط سفرهی نو،
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستگیمو در میکنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخوردهی لای کتاب،
با اينا زمستونو سر میکنم،
با اينا خستهگیمو در میکنم!
شهیار قنبری
آمد نوبهار طي شد هجر يار ....
مطرب ني بزن، ساقي مي بيار...

روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و كار آخر شد
آن همه ناز و تنعم كه خزان ميفرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شكر ايزد كه به اقبال كله گوشه گل
نخوت باد دي و شوكت خار آخر شد
صبح اميد كه بد معتكف پرده غيب
گو برون آي كه كار شب تار آخر شد
آن پريشاني شبهاي دراز و غم دل
همه در سايه گيسوي نگار آخر شد
باورم نيست ز بدعهدي ايام هنوز
قصه غصه كه در دولت يار آخر شد
ساقيا لطف نمودي قدحت پرمي باد
كه به تدبير تو تشويش خمار آخر شد
در شمار ار چه نياورد كسي حافظ را
شكر كان محنت بيحد و شمار آخر شد
...حافظ...
هوا هواي بهار است و باده باده ناب
به خنده خنده بنوشيم جرعه جرعه شراب
در اين شراب ندانم چه ریختی؛ ای دوست
كه خوش به جان هم افتادهاند آتش و آب
فرشتهروي من اي آفتاب صبح بهار
مرا به جامي از اين آب آتشين درياب
به جام هستي ما اي شراب عشق بجوش
به بزم ساده ما اي چراغ ماه بتاب
گل اميد من امشب شكفته در بر من
بيا و يك نفس اي چشم سرنوشت بخواب
مگر نه خاك ره اين خرابه بايد شد
بيا كه كام بگيريم از اين جهان خراب
...فریدون مشیری...

من خواب ديده ام كه كسي مي آيد
من خواب يك ستاره ي قرمز ديده ام
و پلك چشمم هي مي پرد
و كفشهايم هي جفت ميشوند
و كور شوم
اگر دروغ بگويم
من خواب آن ستاره ي قرمز را
وقتي كه خواب نبودم ديده ام
كسي مي آيد
كسي مي آيد
كسي ديگر
كسي بهتر
كسي كه مثل هيچ كس نيست![]()
نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 10:38 موضوع | لینک ثابت
داريم رد مي شيم مي بينيم روي ميز يه روزنامه افتاده روش عكس رامبد جوانه! زياد اعصاب نداريم. با بي حوصلگي خم مي شيم . روزنامه رو برميداريم . مي بينيم گوشش يه عكس كوچولو از مهران مديري گذاشته مرد هزار چهره اصلا خود اين اسم آدم را وسوسه مي كند تا نه تنها بقيه ي خبر بلكه تا اخر سريال را ببيند. آن هم وقتي كسي مثل مهران مديري بخواهد اين مرد هزار چهره را به تصوير بكشد و او را به قول معروف لو بدهد . مهران مديري در نوروز امسال با مرد هزار چهره به شبكه سه خواهد امد. پيش از اين سريال جايزه ي بزرگ را كه ان هم در ايام نوروز پخش مي شد از اين كارگردان طنز شاهد بوديم. داستان هاي اين مجموعه كه قرار است از شبكه 3 سيما پخش شود توسط محراب قاسم خاني نوشته شده و لوكيشن هاي اصلي ان نيز در خيابان ملاصدراي تهران واقع است. مثل هميشه مهران مديري نقش اول را بازي ميكند شايد به اين دليل كه او هيچ وقت همتايي مثل خود را نيافته است . وبراي همين هم نقش هاي اول هميشه سهم او مي شود.باز هم مثل هميشه برادران گليان تهيه اين مجموعه را به عهده دارند. اگر از احوال بازيگران اين مجموعه بخواهيد بايد بگويم كه بازيگراني چون سيامك انصاري هادي كاظمي شقايق دهقان بهنوش بختياري پژمان بازغي و عليرضا خمسه در اين كار حضور دارند. به نظر مي ايد مديري اين بار كار متفاوتي را ارائه خواهد كرد و از ان جهت به گونه اي قصد دارد عدم موفقيت مجموعه باغ مظفر را جبران كند. روزنامه رو مي بنديم . كمي ميريم تو توهم . بعد به خاطر اينكه گفته بود "عدم موفقيت مجموعه باغ مظفر" كمي ناراحت ميشيم . بعد تو دلمون ميگيم برو كشكتو بساب . خودتي عدم موفقيت
. كنارش نوشته صفحه ي 4. مي ريم به صفحه ي 4 . مي خونيم:
. بعد دوباره ميريم تو توهم . بعد نيشمون باز ميشه
. بعد ذوق ميكنيييييييييييم
. بعد خوش و خرم مي ريم دنبال كارمون تا عيد بياد ...


نوشته شده توسط سحر در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 23:54 موضوع | لینک ثابت
سلام برو بچز خوبین؟؟!!!![]()
کلی به مخ مبارکم فشار اوردم تا بالاخره یه موضوع یادم اومد که هم جالب باشه هم درباره ی اقای مدیری باشه!!!!!!!!!![]()
من از صبح تا شب هر اتفاقی که تو زندگی روزمره ام می افته یه جورایی یاد یه تیکه از برنامه های اقای مدیری می افتم . و زود اون قسمت رو که یادم اومده واسه هر کی دم دستم باشه تعریف می کنم. حالا خوبه تو خونه ی ما همه طرفدار اقای مدیری و برنامه هاشون هستن واگرنه چه زجری می کشیدن
.
حتی اونها (منظور کانون گرم خانواده مه![]()
)هم بعضی وقتها مثل من تا یه چیزی میشه میگن مثل اون قسمت (مثلا) پاورچین که اینجوری شده بود
.بعد اون قسمت رو با کمک هم تعریف می کنیم بعد هم کلی می خندیم
. مثلا چند وقت پیش داشتیم در مورد یکی از اشنا ها صحبت می کردیم که خیلی خشک و جدیه . ولی می گن قلب مهربونی داره!! من یاد اون قسمت باغ مظفر افتادم که مظفر خان می خواست به کامران بگه دوستش داره بلد نبود . اخی . یادمه خیلی دلم براش سوخت
.(سر اون جوکی هم که تعریف کرد خیلی خندیدم . یادتونه ۳ تا گوجه فرنگی بودن ... خیلی خنده دار تعریف کرد
)
حالا هدفم از گفتن این حرفا چی بود؟؟
یادم رفت
...
می گم الان . صبر کن فکر کنم . هولم نکن . اووووووووووم
. ممممممممممم. وایستا . گفتم هااااا. الان می گم . اهـــــــــــــــــــان
! می خواستم بگم که تو نظرات این قسمت هر کدومتون یه تیکه از برنامه های اقای مدیری رو که به نظرتون خیلی قشنگ بوده بگین
. البته نمی دونم . اگه دوست داشتین بگین.
واسه من که یاد اوریه اونها خیلی لذت بخشه
.اولیش رو هم خودم میگم
:
این تیکه ای که من می خوام تعریف کنم به نظر من خیلی قشنگ بود و خیلی هم روی من تاثیر گذاشت
. دلم می خواست هر چی پول داشتم جمع میکردم واسه اردل (نقطه چین)کباب می خریدم
. همون قسمتی بود که اردل و بامشاد بیکار بودن . از بیرون بوی کباب میومد .اینها هم گرسنه شون بود .الهی بمیرم
. بعد یادمه اردل رفت بیرون دید پیردوست و کورش نشستن دارن کباب می خورن. هر چی سعی کرد خودشو قاطی اونها کنه بلکه یه ذره کباب بهش بدن فایده نداشت. وقتی که نا امید شد و داشت بر می گشت خونه کورش صداش زد گفت :"بیا" اردل هم کلی ذوق کرد فکر کرد دلشون سوخته می خوان کباب بدن بخوره
. بدو بدو اومد یه لقمه واسه خودش درست کرد وقتی رفت بخوره کورش لقمه رو (که تقریبا تو دهن اردل بود )ازش گرفت و گفت :"می خواستم بگم اجاره خونت رو زودتر بیاری بدی"
..........![]()
الهی بمیرم . خیلی دلم واسش سوخت
. نمی دونم یادتون اومد یا نه . ولی اقای مدیری اونقدر قشنگ این تیکه رو بازی کرد که هر کسی میدید دلش کباب میشد...
خلاصه شما هم اگه دوست داشتین یه چیزی تعریف کنین.اگه هم دوست داشتن ۲ تا چیز تعریف کنین...![]()

نوشته شده توسط سحر در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 20:23 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها . مي خوام يه داستان واستون بنويسم زنگ اخر فارسي داشتيم. آقاي طاهري دبير كلاس چهارم مدرسه بود. بابا رحيم خدمتگذار مدرسه زنگ را زد. بچه ها كه طبق معمول منتظر شنيدن صداي زنگ بودند بي معطلي كتاب و دفتر ها را بستند وسايلشان را جمع كردند و راهي شدند. اما من مي خواستم آقاي طاهري باز هم از رستم و سهراب بگويد و باز هم با ان صداي گرمش برايمان شاهنامه بخواند. آرام وسايلم را جمع كردم و در كيفم گذاشتم . ــ خداحافظ محمد ــ خداحافظ. خدا حافظ اقا . ــ به سلامت محمد جان. هوا داشت سرد مي شد. اواخر اذر بود . تا خانه راهي نبود . خودشيد رسيده بود به ته اسمان و كم كم داشت در زمين فرو مي رفت . به خانه كه رسيدم مادر گفت :محمد جان بيا اين ظرف برنج را براي اقا بشير ببر. اقا بشير همسايه مان بود . در بچگي ابله كورش كرده بود.مادر هر روز برايش غذا مي فرستاد. ــ سلام اقا بشير ــ سلام پسر جان ــ بفرماييد عدس پلو كه دوست داريد. ــ دست مادرت درد نكنه . دست تو هم درد نكنه. الهي خير ببيني. ــ خواهش مي كنم خداحافظ. ــ خدا پشت و پناهت.سلام برسون. تو راه برگشت علي را ديدم . به قول بچه هاي مدرسه علي ترقه! هر سال دم عيد كه مي شد با كمك برادرش كلي ترقه درست مي كرد به بچه ها مي فروخت. ــ بيا بريم سر كوچه بچه ها دارن هفت سنگ بازي مي كنن. ــ بايد حساب بنويسم. ــ حالا يه بار ننويسي اقا چيزي بهت نمي گه! ــ نه . بايد برم مامان منتظره . به خانه كه رسيدم يه راست رفتم سراغ كيفم . كتاب و دفترم را در اوردم و شروع كردم به نوشتن. نفهميدم كي كارخانه سوت زده بود . ساعت 10 بود .صداي در امد . از اتاق آمدم بيرون. پدر بود. ــ سلام . ــ سلام بابا. ــ خسته نباشي. ــ سلامت باشي. مي فهميدم كه خسته ست. زود برگشتم سر درسم و شروع كردم به حل كردن مسئله هايي كه همان روز درس گرفته بودم . صداي مادر را شنيدم كه سلام كرد.حتما بعدش هم كت و كلاه پدر را گرفت و گذاشت روي جالباسي . بعدهم نشست كنار سماور كه چاي بريزد. مثل هميشه!! ديگر حواسم به درس جمع شد. وقتي به خودم امدم كه مادر گفت: محمد هم لباس نداره. كت و شلوارش رنگ و رو رفته شده . پدر نفس عميقي كشيد و گفت : فردا مي برمش دكون مشت قاسم يه پارچه واسش مي خرم ميدم مهدي خياط بدوزه خوشحال شدم!! دلم لباس نو مي خواست . كلاس اول كه بودم لباس داداش ناصر را مي پوشيدم . استين هايش برايم بلند بود . تا مي كردم. حالا اندازه ام شده بود.اما خيلي كهنه بود. دلم براي داداش ناصر تنگ شده بود . دو سه ماهي مي شد كه رفته بود سربازي و فقط نامه داده بود: محمد جان؛هم بازي كن هم با همكلاسي هات شيطوني كن هم خوب درس بخون!! همه ي تلاشم را مي كردم كه داداش ناصر را خوشحال كنم . خوب درس مي خواندم . آقاي طاهري از من راضي بود همين تشويقم مي كرد. تمرينها كه تمام شد وسايلم را جمع كردم .از اتاق رفتم بيرون . پدر را كه ديدم ياد كت و شلوار افتادم. بي اختيار لبخند زدم . پدر هم با اينكه خسته بود چشمهايش رمق نداشت لبخند زد. كنارش نشستم . مادر سفره را پهن كرد. دويدم توي اشپزخانه و قبل از مادر قابلمه ي غذا را اوردم .برايم سنگين بود اما دوست داشتم من به جاي مادر ان را بياورم ! سفره را كه چيديم پدر هم امد . دور هم شام خورديم. ــ دستت درد نكنه. ــ نوش جونتون. بابا كنار هال دراز كشيد . چادر شب را جمع كردم تا لب باغچه بتكانم. مادر مي گفت: حيوونكي ها تو سرماي زمستون چيزي گيرشون نمياد بخورن . صواب داره گنجشكها را مي گفت.من هم هر شب كه شام مي خوردم يك كمي از نان هاي خرد شده را مي ريختم رو چادر شب تا گنجشكها سر تكه هاي نان دعوا نكنند!! اصلا گنجشكها هم دعوا مي كردند؟؟!! وقتي از حياط برگشتم صداي نفس هاي پدر را شنيدم كه بلند تر شده بود. مثل هر شب فهميدم كه به خواب رفته است. برايش پتو و بالش اوردم . خودم هم به اتاق رفتم .جايم را پهن كردم و دراز كشيدم هر شب وقتي چشمهايم را مي بستم فكر مي كردم :فردا كه پاي تخته تمرينها را حل مي كنم اقاي طاهري باز هم با رضايت لبخند مي زند يا نه. نكند اشتباه حل كنم؟ نكند از دستم ناراحت شود؟! اما امشب داشتم به كت و شلوار فكر مي كردم كه خوابم برد. صبح زود بيدار شدم پدر مثل هميشه قبل از طلوع افتاب رفته بود. يك استكان چاي خوردم و راهي شدم.آن روز هم مدرسه خوب بود. آقاي طاهري باز هم با رضايت لبخند زد و من خوشحال بودم . هم از اينكه تمرينها را درست حل كردم . هم از اينكه قرار بود تا چند روز ديگر كت و شلوار نو بپوشم! حتما لباسم ازلباس اميرعلي هم شيك تر مي شد.امير علي پسر علي اقا انباردار كارخانه بود همان كارخانه اي كه پدر در ان كار مي كرد. وضعشان از بقيه ي بچه هاي كلاس بهتر بود دستشان به دهنشان مي رسيد . بعد از ظهربا پدر روانه ي بازار شدم . مغازه ي مشت قاسم كنار بستني فروشي بود وارد مغازه شديم دختر بچه اي با يك پيراهن ابي پرچين يك بستني خريد و رفت حواسم به دخترك بود كه باصداي پدر به خودم امدم :بابا نيگا كن ببين ازكدوم خوشت مياد؟يك نگاهي به پارچه ها انداختم .پارچه زياد مهم نبود .كت و شلوار نو اهميت داشت. يك پارچه ي سورمه اي تيره به چشمم خورد گفتم :اين . ــچنده؟ ــ متري 10تومن . 10 تومان! پدرم ماهي 200 تومان حقوق مي گرفت . يك بيستم حقوقش بود . كاش پارچه ي ديگري انتخاب كرده بودم ! خواستم حرفي بزنم كه مشت قاسم گفت :فكر كنم يه مرت اندازش بشه . 5 تومن اين ماه بده 5 تومن ماه ديگه .فكر كردم :چه خوب كه ميشه قسطي جنس خريد. از انجا رفتيم مغازه ي مهدي خياط . تو راه رفتن فقط به كت و شلوار فكر مي كردم . ان را در ذهنم مجسم مي كردم . مهدي خياط اندازه هايم را گرفت . گفت :10تومن ميشه. ماهي 5 تومن بده خيرش رو ببيني فكر كردم :دو ماه بايد يك بيستم حقوقش رو بده بابت اين كت و شلوار كاش حد اقل پارچه ي ارزونتر انتخاب كرده بودم. به خانه كه رسيديم رفتم سراغ كيفم . فردا دوباره فارسي داشتيم مثل هميشه انقدر از روي شعر خواندم و اداي اقا طاهري را در اوردم كه ان را حفظ شدم . چند روز بعد براي پرو لباس به مغازه ي مهدي خياط رفتيم . چه لباس قشنگي از اب درامده بود. خيلي خوشحال بودم . يك هفته گذشته بود . شب بود . مادر داشت براي داداش ناصر شال گردن مي بافت . به دستهايش خيره شده بودم كه صداي در امد. پدر با يك بسته وارد شد. درست حدس زده بودم . كت و شلوار اماده شده بود . به بهانه ي اينكه مادر ان را به تنم ببيند پوشيدمش. تا اخر شب كه خواستم بخوابم تنم بود. به فردا فكر مي كردم . به اينكه اگر بچه ها لباسم را ببينند چه مي گويند؟! چرا فكر مي كردم انها هم به اندازه ي من خوشحال مي شوند؟!! صبح با لباس نو صبحانه نخورده از خانه زدم بيرون . سر چهار راه بچه ها داشتند با كلاه عليرضا دست رشته بازي مي كردند.دويدم كه من هم بازي كنم . اما به ياد لباسم افتادم : نكنه خاكي شه؟! قدمهايم را كند كردم و از بازي كردن منصرف شدم . نزديك بچه ها بودم . همه نگاهشان برگشت طرف من. ــ لباسشو! ــ تازه خريدي؟! ــمال خودته؟! ــ كي خريدي؟ قصه ي كت و شلوار را برايشان تعريف كردم . وقتي با انها حرف مي زدم به جاي صورتم به لباسم نگاه مي كردند!! فكر مي كردم اصلا گوش نمي كنند . اما من باز هم تعريف كردم. وارد مدرسه شديم . بابا رحيم گفت: مباركه بابا . لباس نو خريدي ؟! ــ اره با بابا رفتيم دكون مهدي خياط داديم بدوزه. حسين گفت: خوش به حالت . باباي من فقط براي داداشم لباس مي خره بعد كه واسه اون كوچيك ميشه من مي پوشم بچه ها زدند زير خنده.ولي حسين خيلي جدي گفته بود. يه مشت سوال به ذهنم هجوم اورد. بچه ها به چي مي خنديدند؟ به اينكه انها هم مثل حسين لباس بزرگترهايشان را مي پوشند؟!! پس من چرا كت و شلوار نو خريدم ؟ من مثل انها نيستم؟ اما من هم تا ديروز لباس داداش ناصر را مي پوشيدم! با صداي مسعود رشته ي افكارم پاره شد. مسعود كه از اول يك كلمه هم حرف نزده بود و فقط با چشمهاي درشتش از بالاي عينك لباسم را ورانداز مي كرد در جواب حرف حسين گفت: اما اگه باباي من بود حتما واسم از اين لباسها مي خريد.حتما مي خريد. ديگر حرفهاي بچه ها را نشنيدم . تا خانه دويدم . داشت گريه ام مي گرفت . مادر داشت توي ايوان رخت پهن مي كرد. ــ چي شده محمد؟ جواب ندادم يك راست وارد خانه شدم . كت و شلوارم را در اوردم و انداختم گوشه ي اتاق! ــ چيكار مي كني؟ ــ من ديگه اينها رو نمي پوشم . فرق من با بقيه چيه؟ لباسها ي داداش ناصر را از گنجه در اوردم . پوشيدم و راهي مدرسه شدم.
!! مي دونم زياده ولي اگه وقت داشتين بخونين و نظرتون رو بگين
. ![]()

نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه دوم اسفند 1386 ساعت 0:16 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

می خوام چیزایی رو که دوست دارم و یا دوست ندارم توی این وبلاگ بنویسم
و در مورد همه چی نظر بدم ببینم کی باهام موافقه کی مخالف
مخالف ها که هیچی موافقها دستها شون رو ببرن بالا......
اگه به نوشته هاي قبلي مراجعه مي كنين بايد ببخشيد كه زشته. چون قالب وبلاگ رو مدام عوض مي كنم رنگ نوشته ها با زمينه ي وبلاگ نمي خونه و بي ريخت مي شه . به خدا بي سليقه نيستم
:(
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY