دیروز رفتم اموزشگاه (قلم چی ـ اولین بار نام نویسی کردم یه امتحان هم بیشتر ندادم) پشتیبانم گفت روزی ۸ ساعت باید درس بخونی اووووووووووووه
گفتم بیشین بینیم با حال نداریم روزی ۲ ساعتشم زورکی می خونیم
البته اینها رو نگفتم ها الان دارم می گم .کارنامه ی ازمون جمعه رو هم گرفتم وای که چقدر درخشان بود ترازم شد ۴۴۰۰ واقعا خودم رو حلقه حلقه کردم خیلی زحمت کشیدم ....اخه خداییش توی تابستون نمی شه درس خوند می شه؟ تازه گفت اصلا نباید پشت اینترنت بشینی چون هر ۱ساعت نشستن به اندازه ی ۳ ساعت درس خوندن خسته ات می کنه...(من هم چقدر گوش کردم)
اخه که چی .بشینی بلانسبت مثل خر بخونی اخرش که چی ؟ با هزار بد بختی و برو بیا و رو انداختن به هر کسی به زور یه جایی استخدام شی (البته قرار دادی) با اضافه کار و این چیزا اگه ماهی۲۰۰-۳۰۰ هزار تومن حقوق بگیری اخه وقتی این چیزا رو دور و ورت می بینی دیگه انگیزی داری درس بخونی ؟.کلی خودتو تیکه پاره کنی فردا می بینی شاگرد تنبل کلاستون که ترک تحصیل کرده بوده رفته بوده دنبال کارش پشت زانتیا نشسته از کنارت رد می شه واست بوق هم نمی زنه...حالا باز فقط این باشه میشه تحملش کرد چند وقت پیش سعیده (خواهرم)با دوستش رفته بود بیرون اومده بودن بهش گیر دادن (از همین گیرا که تازگی ها به خوشتیپ ها می دن می دونین که؟) بعد خواهرم اون زنی که اومده گیر بده رو شناخته می دونی کی بوده ؟همکلاسیش که هیچ وقت بیشتراز ۳ و ۴ نمره هاش نبوده .هیچ کس ادم حسابش نمی کرده .
فکر کن یه همچین کسی بیاد بهت گیر بده و بهت امر و نهی کنه .واقعا که !!!به نظرتون از ما بد بخت تر پیدا میشه؟ والا اگه بشه...
بحث از کجا شروع شد به کجا رسید یکی بخونه می گه این نوشته ها چه ربطی به امان از کنکور داره
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 14:20 موضوع | لینک ثابت
نمی دونم چرا دلم گرفته
...اومدم اینجا یه چیزی بنویسم بلکه دلم وا شه اما چیز خاصی به ذهنم نمی رسه بعدشم که چی مثلا ؟هی بیام اینجا چرت و پرت بنویسم اگه یه نفر بیکار پیدا شه بخونه یا بخنده.. یا بگه "آخی" یا من رو با خودش مقایسه کنه بگه "من هم همینطور" حالا باز اینها رو بگه خوبه ممکنه بگه "چه وب مزخرفی داره" یا بگه" چقدر چرت و پرت نوشته" من هم دلم خوشه. میام اینجا می نویسم بلکه سرم گرم شه (خیر سرم امسال کنکور دارم ...خوشحال و خندون دنبال سر گرمی می گردم ) چی ؟چرا دلم گرفته؟
اخه امروز یه مصاحبه از یکی خوندم (شاید بتونین حدس بزنین کی .شاید یه روز مصاحبه شو اینجا گذاشتم) بعد یه چیزهایی گفته بود ناراحت شدم (درباره ی خودش بود) به جز این یه چیزی از اینترنت دانلود کردم اما چون فشرده بود نمی خونه (یعنی فقط صداش ضبط شده تصویرش نیست ) در ضمن کارت اینترنتم هم تموم شد حوصله ندارم برم بخرم به نظرتون اینها کافی نیست که ادم دلش بگیره؟؟؟؟!!! حالا شما زیاد خودتون رو ناراحت نکنین بیاین عکس این جوجو رو نیگاه کنین خوشحال شین خیلی نازه. نه ؟من بچه ی همه ی حیوون ها رو دوست دارم (البته به جز مار که بچه و جوون و پیرش چندشه)![]()
این جوجو رو هم دوست دارم با نمکه....مگه نه؟؟؟ عکس یه جوجو دیگه هم دارم ولی حوصله ندارم اپلود کنم (البته خیلی هم خوشگل نیست)

نیستین اینجا ببینین چقدر دلگیره....سمیه (خواهرم) ویگن گذاشته به جز من و اون هم کسی خونه نیست...
ان گل سرخی که دادی
در سکوت خانه پژمرد
اتش عشق و محبت
در فضای سینه ام مرد.....
یه شعر دیگه از شهریار قنبری که به نظرم قشنگه واستون می ذارم امیدوارم به نظر شما هم قشنگ بیاد... (ستونی باید بخونید)
دوستم داشته باش دوستم داشته باش دوستت خواهم داشت .
دوستم داشته باش شادتر خواهم شد
باد ها دلتنگند ناب تر روشن تر
دستها بیهوده بارور خواهم شد
چشمها بی رنگند دوستم داشته باش
دوستم داشته باش برگ را باور کن
شهر ها می لرزند آفتابی تر شو
برگها می سوزند باغ را از بر کن
یاد ها می گندند دوستم داشته باش
باز شو تا پرواز عطرها در راهند
سبز باش از اواز دوستت دارم ها
آشتی کن با رنگ آه چه کوتاهند
عشق بازی با ساز خواب دیدم در خواب
دوستم داشته باش . آب آبی تر بود
سیبها خشکیده روز پر سوز نبود
یاسها پوسیده زخم شرم آور بود
شیر هم ترسیده خواب دیدم در تو
دوستم داشته باش رود از تب می سوخت
عطر ها در راهند نور گیسو می بافت
دوستت دارم ها .. باغچه گل میدوخت
آه ...چه کوتاهند دوستم داشته باش
دوستت خواهم داشت عطرها در راهند
بیشتر از باران دوستت دارم ها
گرم تر از لبخند آه چه کوتاهند
داغ چون تابستان
نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 19:33 موضوع | لینک ثابت
مرا ببخش ای یار
با صورتکی که حتی آینه بازش نمی شناسد
چگونه به میعادگاه بیایم
مرا ببخش ای یار
دیگر توان آمدنم نیست
با چشمانی که ندارم....چگونه تو را دیدار توانم کرد؟؟؟!!!!
و با دهانی که نیست....چگونه بوسیدنت میسر است؟؟؟!!!!
برای دوباره دیدن تو هیچ ندارم
مرا ببخش ای صاحب همه چیز ..........ای همه کس.........ای عزیز...
.........................................................................................................شهریار قنبری..............
نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 ساعت 12:10 موضوع | لینک ثابت
به نظر من مار چندش اور ترین موجود روی زمینه و همچنین وحشتناکترین و بی خاصیت ترین از حیوونهای دیگه مثل شیر و پلنگ هم می ترسم ولی اونها حد اقل زیبایی و جذابیت خاصی دارن و میشه اونها رو دوست داشت
همون اندازه که مهران مدیری رو می بینم و انرژی میگیرم وقتی یه مار می بینم حالم گرفته می شه حالا وقتی یه همچین عکسی ببینم به نظرتون چه حسی باید بهم دست بده؟؟؟!!!!!![]()
![]()
بازم هست اگه دوست دارین ببینین
نوشته شده توسط سحر در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت
If You Go Away
If you go away on this summer day
Then you might as well take the sun away
All the birds that flew in the summer sky
When our love was new and our hearts were high
When the day was young and the night was long
And the moon stood still for the night-bird's song
If you go away - if you go away - if you go away
But if you stay I'll make you a day
Like no day has been or will be again
We will sail the sun we will ride on the rain
We will talk to the trees and worship the wind
Then if you go I'll understand leave me just
Enough love to fill up my hand

/
نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 12:55 موضوع | لینک ثابت
زیاد شعر نمی گم فقط بعضی وقتها که جو گیر می شم یه چیزایی می نویسم البته از بچگی این کارو می کردم ولی فعلن فقط یکی از شعر های الانم رو می نویسم فقط قول بدین شعرم رو ندزدین و با اسم خودتون چاپ نکنین (نه که خیلی قشنگه اگه این کار رو بکنین مثل توپ صدا میده
)
و حالا شعرم
ای بهاران از تو
ای بهاران در تو
بوی باران در تو
ای که در خلوت تنهایی من
غزل سبز و روان عشق را می خوانی
ای که هرم نفس اتش سوزان از تو
که صدایت همه سبز
که نگاهت همه نور
که سرایت همه از جنس بلور
بشنو این زمزمه ی خسته ی پنهانی را
که تو را می خواند
از ته دره ی کور
از نهانخانه ی دور
بشنو این زمزمه ی خسته پنهانی را
از دل خسته ی این سنگ صبور
اواخر سال ۸۵
نوشته شده توسط سحر در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 23:31 موضوع | لینک ثابت
به نظر من خیلی پروانه ایه![]()
نوشته شده توسط سحر در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 22:43 موضوع | لینک ثابت
يكي ديگه از كسايي كه دوسش دارم دبير فيزيكمه كه اسمش رو نمي گم
به نظر من خيلي معلم وظيفه شناسي بود و تمام سعي شو مي كرد تا كارش رو خوب انجام بده و من خيلي دوسش داشتم .هميشه سر كلاسش احساس خوبي داشتم حتي اگه امتحان داشتيم يا مثلا نمره ام خوب نمي شد يادش به خير....
سال دوم و سوم دبيرستان دبيرمون بود يادمه اولين روز كه اومد سر كلاس خيلي ازش بدم اومد چون خيلي اخمو بود و هنوز با بچه ها يكلاس صميمي نشده بوداما كم كم نظرم نسبت بهش عوض شد و حالا بهترين معلميه كه داشتم
تا حالا شده سر كلاس يه معلمي فكر كنيد نگاه اون معلم به شما يه نگاهه متفاوتيه؟و احساس كنيد كه نسبت به شما يه نظر ديگه اي داره ؟من در مورد اين معلمم اين احساس رو داشتم و فكر مي كردم همونطوري كه اون براي من با بقيه ي معلمها فرق مي كنه من هم براي اون با بقيه ي دانش اموز ها فرق مي كنم .شايد اين فقط يه احساس بود و واقعيت نداشت اما احساس خوبي بود .اخه سال دوم كه بوديم همون اول سال يه امتحان كوچولو گرفت و يه سوال نسبتا مشكل داد توي كلاسمون فقط من تونستم اون سوال رو حل كنم شايد همين باعث شروع اين احساس شده بود نمي دونم؟خلاصه كه خيلي دوستش داشتم يعني هنوز همدارم و دلم خيلي براي كلاسش تنگ مي شه
يكي از خصوصيت هاي بارزي كه داشت و من خيلي از اون خوشم ميومد اين بود كه واسه بچه ها شلغم پخته هم خورد نمي كرد و كار خودش رو ميكرد يكبار امسال بعد از عيد يه امتحان گذاشت از كل فصل اول .وقتمون خيلي كم بود واسه همين من اصلا نتونستم خوب بخونم وقتي كه داشتم امتحان ميدادم ۲ تا سوال اول رو بلد نبودم و اين باعث شد طبق معمول اعصابم برزه به هم و طبق معمول اشكم در بياد و نتونم بقيه رو جواب بدم منتهي چون اين درس فيزيك بود و من معلممو خيليو دوست داشتم و هميشه امتحاناشو نسبتا خوب مي دادم از اين كه فكر مي كردم جلوش ضايع شم خيلي اعصابم خورد مي شد .... خلاصه اون جلسه گذشت و جلسه ي بعدي رسيد كه بايد برگه ها رو مي داد قبل از اينكه برگه ها رو بده بغل دستيم رفت از دبيرمون يه سوال بپرسه چشمش افتاد به نمره ي من وقتي اومد نشست بهم گفت شدي ۲(از ۱۰ نمره بود)با اينكه از قبل مي دونستم نمره ام كم مي شه اما نمي دونم چرا شوكه شدم و دوباره زدم زير گريه بعد قبل از اينكه نوبت من بشه واسه برگه دادن رفتم از كلاس بيرون ...تا اخر زنگ هم بر نگشتم...بعد بچه ها خبر اوردن كه خانوم كارت داره ..(يه اشكالي كه كارش داشت اين بود كه خيلي بچه ها رو مي ترسوند مخصوصا اينكه امتحان نهايي داشتيم ديگه واويلا مثلا مي گفت :اكثر بچه ها موقع نهايي نمره شون ۲-۳ نمره پايين تر از ترم اول مي شه من هم كه حرف معلم ها خيلي روي من تاثير داشت پاك خودم رو باختم) وقتي زنگ خورد رفتم پيش دبيرمون .گفت سحر چرا اينقدر خراب كردي نخونده بودي ؟گفتم :نه .گفته بودم كه وقت نمي كنم بخونم.
گفت: حالا خراب كردي كه كردي چرا اينقدر خودتو اذيت مي كني ؟
يه خورده اروم شدم احساس كردم هنوز نظرش راجع به من عوض نشده .گفتم:
اخه شما بچه ها رو مي ترسونين .همش ميگين دو سهنمره مياين پايين تر از ترم اول .خب من كه ترم اول شدم ۱۶ دو سه نمره بيام پايين تر ديگه ميشه چند؟
گفت:من منظورم به دانش اموز هايي بوده كه نمره هاشون كم شده و زير ۱۰ شدن دارم اينطوري ميگم كه حواسشون رو جمع كنم تو دانش اموز خوبي هستي!!!!
اينو كه گفت خيالم راحت شد دلم مي خواست بپرم ماچش كنم.تو دلم گفتم خالا نشونت مي دم دانش اموز زرنگ به كي مي گن.![]()
امتحان بعدي از فصل الكتريسيته بود من هم اين فصل رو بر خلاف فصل اول خيلي دوست داشتم و بهتر ياد گربته بودم نشستم خوندم و شدم ۵/۹ از ۱۰ نمره (در حالي كه بقيه نمره هاشون زياد خوب نشده بود)وقتي نوبت رسيد به من گفت :سحر ۵/۹ بيشترين نمره ي كلاس(و دوباره نزديك بود ماچش كنم)![]()
ا امتحان نهايي هم نمي دونم خبر داريد يا نه (خيلي سخت گرفته بودن كلي دانش اموزها اعتراض كردن و توي اخبار هم چند بار مسئله مطرح شد و بالاخره قرار شد بارم ها رو سر شكن كنن)نمره ي من شد ۱۸ اميدوارم تونسته باشم با اين نمره ام خوشحالش كنم
نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 ساعت 15:11 موضوع | لینک ثابت
سلام
مثلا یکی از کسایی که خیلی دوسش دارم (و نمی دونم چرا)مهران مدیریه
هم خودش رو دوست دارم همگروهشو و هم برنامه هاشو باغ مظفر پاورچین نقطه چین.......... واااااااااای کارهاش حرف نداره حیف که فعلا دیگه قصد نداره واسه تلوزیون کار کنه(از بس که این صدا سیما یی ها بهش گیر دادن و اذیتش کردن چشم ندارن بیبنن یه نفر اینقدر معروف باشه)اما عوضش داره فیلم سینمایی بازی می کنه....
هیچ وقت به کسی نگفتم که خیلی دوستش دارم ( چون فکر های ناجور می کنن فکر میکنن من هم از اون بچه سوسولها هستم که عاشف ریخت و قیافه ی بازیگر ها میشن(مثلا محمد رضا گلزار) گفتم نمیدونم چرا دوسش دارم اما اینو می دونم که عاشق قیافشو ظاهرش نشدم) شاید واسه این ازش خوشم میاد که از بچگی برنامه هاشو می دیدم و حالا که برنامه های جدیدشو می بینم یاد بچگی هام میافتم و حس خوبی بهم دست می ده شایدهم واسه اینه که خیلی توی کارهاش مرفق بوده و کارهاش خیلی طرفدار داشته و یه همچین ادمی برای من دوست داشنتیه (در ضمن حالم از محمد رضا گلزار و بقیه ی بچه سوسول هایی که فقط واسه قیافه شون معروف شدن و دو زار از بازیگری سرشون نمی شه به هم می خوره...
.)اینجا می گم خیلی دوسش دارم چون اینجا وبلاگه و همه چی ازاد ![]()
نظر شما چیه ؟ شما هم دوسش داری اگه دارین چرا ؟![]()
از دیدن عکس هاش هم انرژی می گیرم شما چطور؟؟
؟




نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت
همین چند وقت پیش یه وبلاگ دیگه ساخته بودم اما هنوزعمرش به یک ساعت هم نرسیده بود که رفتم حذفش کردم چون فکر کردم حوصله ندارم توش متن بنویسم از طرفی نمی دونستم چی بنویسم!!!
اما امروز که داشتم کتاب عادت می کنیم( زویا پیرزاد) رو می خوندم (نمی دونم خوندید یا نه)هوس کردم که وبلاگ بسازم
اصلا هم بلد نیستم باید چیکار کنم اما باهاش ور میرم یاد میگیرم غصه نخورید هاااااااا![]()
نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 16:51 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

می خوام چیزایی رو که دوست دارم و یا دوست ندارم توی این وبلاگ بنویسم
و در مورد همه چی نظر بدم ببینم کی باهام موافقه کی مخالف
مخالف ها که هیچی موافقها دستها شون رو ببرن بالا......
اگه به نوشته هاي قبلي مراجعه مي كنين بايد ببخشيد كه زشته. چون قالب وبلاگ رو مدام عوض مي كنم رنگ نوشته ها با زمينه ي وبلاگ نمي خونه و بي ريخت مي شه . به خدا بي سليقه نيستم
:(
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY