نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟!
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت!
ولی بسیار مشتاقم
که ازخاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم و خوشش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را!
دکتر علی شریعتی

دلم تنگه براي گريه كردن...
كجاست مادر كجاست گهواره ي من؟
همون گهواره اي كه خاطرم نيست
همون امنيت حقيقي و راست
همون جايي كه شاهزاده ي قصه
هميشه دختر فقير رو مي خواست...
همون شهري كه قد خود من بود
از اين دنيا ولي خيلي بزرگتر
نه ترس سايه بود نه وحشت باد
نه من گم مي شدم نه يه كبوتر
دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من
نگو بزرگ شدم
نگو كه تلخه!!
نگو گريه ديگه به من نمياد
بيا منو ببر نوازشم كن
دلم اغوش بي دغدغه مي خواد!!
تو اين بستر پاييزيه مسموم
كه هر چي نفس سبزه بريده!
نمي دونه كسي چه سخته موندن
مثل برگ روي شاخه ي تكيده!
دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر كجاست گهواره ي من؟
ببين شكوفه ي دلبستگي هام
چقدر اسون تو ذهن باد مي ميره
كجاست اون دست نوراني و معجز
بگو بياد و دستمو بگيره
كجاست مريم ناجي
مريم پاك
چرا به ياد اين شكسته تن نيست
تو رگبار هراس و بي پناهي
چرا دامن سبزش چتر من نيست
دلم تنگه براي گريه كردن
كجاست مادر كجاست گهواره ي من

از همان روزي كه دست حضرت قابيل
گشت الوده به خون حضرت هابيل
از همان روزي كه فرزندان ادم
زهر تلخ دشمني در خونشان جوشيد
ادميت مرد
گرچه ادم زنده بود!
از همان روزي كه يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزي كه با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
ادميت مرده بود!
بعد دنيا هي پر از ادم شد و اين اسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ ام هم گذشت
اي دريغ ادميت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است!
سينه ي دنيا ز خوبيها تهي ست
صحبت از ازادگي پاكي مروت ابلهي ست!
صحبت از موسي و عيسي و محمد نابجاست!
قرن موسي چومبه هاست!
روزگار مرگ انسانيت است
من كه از پژمردن يك شاخه گل
از نگاه ساكت يك كودك بيمار
از فغان يك قناري در قفس
از غم يك مرد در زنجير
ـ حتي قاتلي بر دار ـ
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
مرگ او را از كجا باور كنم؟!
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
واي! جنگل را بيابان مي كنند!
دست خون الود را در پيش چشم خلق پنهان مي كنند!
صحبت از پژمردن يك برگ نيست
فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست!
فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست!
فرض كن جنگل بيابان بود از روز نخست!
در كويري سوت و كور
در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگ محبت
مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانيت است!
...................فريدون مشيري...........
دهانت را مي بويند
مبادا كه گفته باشي دوستت مي دارم
دلت را مي بويند
روزگار غريبي است نازنين
و عشق را
كنار تيرك راه بند
تازيانه مي زنند.
عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
در اين بن بست كج و پيچ که سرماآتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان مي دارد.
به انديشيدن خطر مكن.
روزگار غريبي است نازنين
آن كه به در مي كوبد شباهنگام
به كشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوي خانه نهان بايد كرد
آنك قصابان اند
بر گذرگاه ها مستقر
با كنده و ساطوري خون آلود
روزگار غريبي است نازنين
و تبسم را بر لب ها جراحي مي كنند
و ترانه را بر دهان!
شوق را در پستوي خانه نهان بايد كرد
كباب قناري
بر آتش سوسن و ياس
روزگار غريبي است نازنين
ابليس پيروزمست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد کرد!
................احمد شاملو.........

آرتور اشی قهرمان تنیس ویمبلدون , بر اثر خون آلوده ای که در جریان عمل جراحی در سال 1983 دریافت کرد , به بیماری مبتلا شد و در بستر افتاد.
او از سراسر دنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت میکرد. یکی از آنها نوشته بود: " چرا خدا تو را برای چنین بیماری انتخاب کرد؟"
او در جواب نوشت :"در دنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند, 5 میلیون نفر یاد میگیرند که چگونه تنیس بازی کنند, 500 هزار نفر سرشناش می شوند, 50 هزار نفز به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند, 4 نفر به فینال راه می یابند و 1 نفر ...
آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم, هرگز نگفتم :خدایا چرا من؟
و امروز که از این بیماری رنج می کشم نیز نمی گویم خدایا چرا من؟!!
این هم یه مطلب از "دکتر علی شریعتی"
من از ابر خوشم نمی اید ازباران خوشم می اید.
از جستن های شتابان فواره خوشم نمی اید
از ان هنگام که قامتش را برای بازگشتن خم می کند خوشم می اید!!